هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

83

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

وقتى امام حسين كشته شد مردم به غارت هست و نيستش پرداختند و لباس و زيور آلات زنانش را به يغما بردند بطورى كه وقتى زنى خود را در پيراهنش مىفشرد پيراهنش را از وى به تاراج مىبردند و لختش مىگذاردند عمر بن سعد به دستور ابن زياد به ده تن از لشكريانش دستور داد با اسبانشان بر سينه امام فرود آيند و كمرش را به زير سم اسبان خود گيرند آنگاه سر كشتگان از بدن جدا ساختند و آنها را بر سر نيزه‌ها آويختند ، تعداد سرها هفتاد و هشت تا بود كه قبايل شركت‌كننده در آن نبرد ، ميان خود تقسيم كردند ، آنگاه عمر بن سعد دستور داد كه زنان را سر برهنه بر اشتران سوار كردند و خشونت و سخت‌دلى بدانجا رسيد كه آنان را به دستور وى ، از ميان اجساد كشته‌ها گذراندند ، زينب جسد پاره پاره برادرش را ديد كه از نيزه‌ها و شمشيرها و لگد اسبان از هم دريده شده بود ، هر دو دستش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا اين قربانى ما را بپذير . ابن سعد كشته‌هاى خود را به خاك سپرد و امام حسين و ياران او را به حال خود گذارد تا سه روز بعد و بنا به بيشتر روايات به وسيله امام زين العابدين ( ع ) به خاك سپرده شدند . مورخين روايت كرده‌اند كه ابن سعد ، پس از پايان نبرد سرهاى برافراخته بر نيزه‌ها را به كوفه آورد . سر امام حسين ( ع ) به وسيله خولى بن يزيد اصبحى حمل مىشد موقعى كه به كوفه رسيد درب كاخ را بسته يافت سر مبارك امام را به خانهء خود برد و آن را در ظرفى قرار داد و خود به رختخوابش رفت به همسرش گفت : گرانبها - ترين چيز را برايت آورده‌ام اين را كه در حياط گذارده‌ام سر امام حسين است . در روايت طبرى آمده است كه همسر وى از اينكه به او خبر داده بود سر امام حسين را آورده است خشمگين شده به او گفت : خدا لعنتت كند مردم طلا و نقره آورده‌اند و تو سر فرزند دختر رسول خدا ( ص ) را آورده‌اى ؟ به خدا كه در اين خانه ديگر جاى من و تو با همديگر نيست و از كنارش برخاست و به حياط خانه رفت و گفت : چشمم به نورى خورد كه از ظرف محتوى سر امام ساطع بود و پرندگانى سفيد را ديد كه در اطراف آن بال و پر مىزدند . راويان روايت مىكنند كه ابن زياد در آن روز به مردم بار عام داد آنها به درون كاخ آمدند سر امام حسين ( ع ) ما بين پاى ابن زياد بود كه با چوبدستى كه در دست داشت دندانهاى حضرت را مورد ضربه قرار مىداد زيد بن ارقم او را ديد و گفتش : چوب‌دستىات را از لبان حضرت بردار . به خدايى كه جز او پروردگارى نيست من بارها ديده‌ام كه پيامبر ( ص ) بر اين لبان بوسه زده است آنگاه با صداى بلند به گريه